حق نام دیگر من بود!

پیش از آنکه انسان پا بر زمین بگذارد، خدا تکه ای خورشید . پاره ای ابر به او دادو فرمود: آی، ای انسان زندگی کن و بدان که در آزمون زندگی این ابر و این خورشید فراوان به کارت می آید.

انسان نفهمید که خدا چه میگوید ،پس از خدا خواست تا گره ندانستنش را قدری باز کند.

خداوند گفت : این ابر و این خورشید ابزار کفر و ایمان توست.

زمین من آکنده از حق و باطل است، اما اگر حق را دیدی ، خورشیدت را به در کش ، تا آشکارش کنی. آنگاه مومن خواهی بود. اما اگر حق را بپوشانی ، نامت در زمره کافران خواهد بود.

انسان گفت: من جز برای روشنگری به زمین نمیروم و میدانم این ابر هیچ گاه به کارم نخواهد آمد.

 

انسان به دنیا آمد ، اما هر گاه حق را پیشاروی خود دید، چنان هراسید که خورشید از دستش افتاد. حق تلخ بود ، حق دشوار بود و ناگوار. حق سخت و سنگین بود انسان حق را تاب نیاورد.

پس هر بار که با حقی رو به رو شد آنرا پوشاند ، تا زیستنش را آسان کند.فرشته ها میگریستند و می گفتند حق را نپوشان، حق را نپوشان. این کفر است. اما انسان هزار سال بود که صدای هیچ فرشته ای را نمیشنید. انسان کفر کرد و کفر ورزید و جهان را ابرهای کفر او پوشاند.

 

انسان به نزد خدا باز خواهد گشت. و خدا خواهد گفت:

قسم به زمان که زیان کردی حق نام دیگر من بود.

عرفان نظر آهاری

آتش و دریا!

 

من با عشق آشنا شدم

و چه کسی این چنین آشنا شده است؟

هنگامی دستم را دراز کردم

که دستی نبود

هنگامی لب به زمزمه گشودم

که مخاطبی نداشتم

و هنگامی تشنه آتش شدم

 که در برابرم دریا بود و دریا و دریا....

دکترعلی شریعتی

** نمیدونم چرا این روزها همش از عشق مینویسم....باور کنید خودش این جوری میشه

مهم نوشت  : از عشق و عاشقی خبری نیست!

باز گشتم!

و توای جاذبه لطیف عشق که دست خشک را دریا میکنی

حقیقتی فریبنده تر از دروغ

با زیباییت باکره تر از فریب- که اندیشه مرا

از تمامی آفرینش ها بارور میکند!

در کنار تو خود را

                      من

کودکانه در جامه نودوز نوروزی خویش می یابم

در آن سالیان گم که زشتند

چرا که خطوط اندام تو را به یاد ندارند!

                                                                                                 شاملو

  • چقدر دلم براتون تنگ شده بود همهُ دوستای خوبم! مرسی از اینکه من نبودم و به اینجا سر زدین

درد و رنج!

درد کشیدن شما شکستن پوستی است که ادراکتان را در بر گرفته است.

و همچنان که پوسته ای که میوه را میپوشاند باید شکافته شود ،تا هسته از میان تاریکی به سوی روشنایی خورشید بیرون آید.

درد ها نیز باید پوسته تان را بشکند پیش از آنکه معنای زندگی را بشناسید. زیرا اگر بتوانید شگفتی های زندگی روزانه را ببینید ،دردهایتان را در شگفتی کمتر از شادی ها نخواهید دید. بلکه فصول دلتان را می پذیرید.همچنان که فصلهایی که بر کستزارهایتان گذشت را پذیرفته بودید.و با آرامش درباره زمستان اندوه و دردهایتان می اندیشیده اید.

بسیاری از دردهایتان را برگزیدید و بسی دردها و رنج ها جرعه هایی بسیار تلخ بودند، که به واسطه آن پزشک شب زنده دار و دانای درونتان بیماری تان را شفا میبخشد.

از این رو به طبیب درونتان ایمان آورید و به نسخه شفا بخشش اعتماد کنید و داروی تلخش را با طمانینه بنوشید.

زیرا هرچند دست او سنگین است

اما با دستی ناپیدا و لطیف هدایت می شود.

و هر چند جامی که به شما میدهد لبهایتان را میسوزاند

اما کوزه گر ازل آن را با گل و اشک مقدسش ساخته است.

  • دوستای عزیزم از اونجایی که امتحاناتم شروع شده ۱۰-۱۲ روزی نیستم.....دلم براتون تنگ خواهد شد...