هنگامیکه دست روزگار سنگین

و شب

بی آواز است

زمان عشق ورزیدن و اعتماد است.

و چه سبک است دست روزگار

و چه پر آواز است شب

هنگامیکه آدمی عشق می ورزد

و به همگان اعتماد دارد.

جبران خلیل جبران

 

بی ربط نوشت:

فقط چند قدم دیگه مونده....با من بمون آفریننده من....به آغوشت نیاز دارم....تنهام نذار.........................دوست دارم!

وجدان درد

یک قرص خواب خوب واسه وجدان سراغ دارید؟ یادم نمیاد آخرین باری که آروم و راحت خوابیدم کی بود؟

نمیدونم چرا این ندای درونی میذاره شب به شب میاد سراغم؟!! دارم دیوونه میشم دیگه! دلم یه خواب راحت میخواد ولی وجدانم نمیذاره که نمیذاره!!

!باید یه جوری خودمو راحت کنم....اما چجوری؟ نمیدونم

 

 

!پس کجایی خدا جونم؟

!روحش شاد

......ما برای آنکه ایران خانه خوبان شود چه سفر ها کرده ایم چه سفر ها کرده ایم

!نمردیم و فهمیدیم

تو را هنوز اگر همتي به جا مانده ست

سفر كنيم،

سفر

سفر ادامه بودن

ز سينه زنگ كدورت زدودن است

- آري

سفر كنيم و نينديشيم

اگر چه ترس در اين شب

- كه از شبانه ترين است

اگر چه با شب شومم

- هميشه ترس قرين است

سفر كنيم سفر

 

در اين سياهي شب

- اين شب پر از ترفند

از اين هياكل ترس آفرين چه مي ترسي ؟

مترسكان سر خرمنند و با بادي

چو بيد مي لرزند

 

سفر كنيم و ببينيم

تمام مزرعه از خوشه هاي گندم پر

و هيچ دست تمنا

دريغ سنبله ها را درو نخواهد كرد

درو گران همه پيش از درو

- درو شده اند

حمید مصدق

 

:بی ربط نوشت

تازه فهمیدم......تازه فهمیدم اگر همه از راهی یا از کاری به عنوان درست یاد میکنند خب حتما" درسته دیگه! اگه آدم فکر کنه با زیر پا گذاشتن بعضی قوانین اخلاقی دار زرنگی میکنه در واقع داره خودشو وارد یه بازی موش و گربه میکنه!

!تازه فهمیدم......ولی انگار دیر فهمیدم! یکی بیاد دست منو بگیره و از این گندی که زدم نجاتم بده لطفا"