!عیــــــــدتـــــــــــــون مبــــــــــــــــارک

جوی خشکیده، همچو چشمی کور
خالی از آب و از نشانه او
مردی آوازه خوان ز راه گذشت
گوش من پر شد از ترانه او
گنبد آشنای مسجد پیر
کاسه های شکسته را می ماند
مومنی بر فراز گلدسته
با نوایی حزین اذان میخواند
دری آنجا گشوده گشت خموش
دستهایی مرا به خود خواندند
اشکی از ابر چشمها بارید
دستهایی مرا زخود راندند.
:بی ربط نوشت
این روزا به چهره مامان بزرگم که نگاه میکنم......به این فکر میکنم که چقدر دیگه پیش ما میمونه.....آره! دقیقا" به این فکر میکنم که تا کی زنده میمونه! نمیدونم چرا باور ندارم که "مرگ به یک سالخورده همانقدر نزدیک است که به یک نوزاد" هیچ وقت باور نکردم!
اصلا" دلم نمیخواد پیر بشم.....اصلا".یه ترس ناجوری همه وجودمو میگیره وقتی به پیر شدن فکر میکنم!
کسی هست که آرزو داشته باشه پیر بشه؟
