!عیــــــــدتـــــــــــــون مبــــــــــــــــارک

 

جوی خشکیده، همچو چشمی کور

خالی از آب و از نشانه او

مردی آوازه خوان ز راه گذشت

گوش من پر شد از ترانه او

 

گنبد آشنای مسجد پیر

کاسه های شکسته را می ماند

مومنی بر فراز گلدسته

با نوایی حزین اذان میخواند

 

دری آنجا گشوده گشت خموش

دستهایی مرا به خود خواندند

اشکی از ابر چشمها بارید

دستهایی مرا زخود راندند.

 

 

 

:بی ربط نوشت

این روزا به چهره مامان بزرگم که نگاه میکنم......به این فکر میکنم که چقدر دیگه پیش ما میمونه.....آره! دقیقا" به این فکر میکنم که تا کی زنده میمونه! نمیدونم چرا باور ندارم که "مرگ به یک سالخورده همانقدر نزدیک است که به یک نوزاد" هیچ وقت باور نکردم!

اصلا" دلم نمیخواد پیر بشم.....اصلا".یه ترس ناجوری همه وجودمو میگیره وقتی به پیر شدن فکر میکنم!   کسی هست که آرزو داشته باشه پیر بشه؟

من.....تـ یـ نـ ا

من شکوفه بهارم

و میوه تابستان

من زردی خزانم

و مرگ زمستان

من قلب انسانم

اندکی از عقل او

من صدای ناآشنای طبییعت هستم

هستی لبخند میزند

و شادی میکند

و انسان

دوباره خوشبخت خواهد شد

هستی در سرای زود رنج دنیا اندوهگین است

و مرا به سان برگی می بینی 

که شاعران

سروده هایشان را در آن نوشتند.

جبران خلیل جبران

:بی ربط نوشت

خدایا! تموم این روزا احساس میکنم که تو بالای سر من نشستی و داری با یک لبخند کمرنگ منو نگاه میکنی! داری تینا کوچولوتو میبینی که چه جوری داره وارد دنیای آدم بزرگا میشه.

من اما مثل یه عروسک خیمه شب بازی انگار هیچ کدوم از کارایی که میکنم دست خودم نیست...انگار خودت داری همه چیزو تغییر میدی جوری که من حتی نمیفهمم چرا این اتفاقا داره پشت سر هم پیش میاد؟

خدا! از تو چه پنهون گاهی فکر میکنم خودمم مثل تو دارم از بالا به تینا نگاه میکنم به تینایی که انگار یه نفر دیگه داره براش تصمیم میگیره....انگار این تینا دیگه اون تینا نیست!