لیلی نام همه دختران زمین است.

 

خدا گفت : زمین سردش است . چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟
لیلی گفت: من
خدا شعله ای به او داد. لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت. سینه اش آتش گرفت. خدا لبخند زد. لیلی هم.
خدا گفت: شعله را خرج کن. زمینم را به آتش بکش
لیلی خودش را به آتش کشید. خدا سوختنش را تماشا می کرد
لیلی گُر می گرفت. خدا حظ می کرد. لیلی می ترسید آتشش تمام شود
لیلی چیزی از خدا خواست. خدا اجابت کرد
مجنون سر رسید. مجنون هیزم آتش لیلی شد
آتش زبانه کشید. آتش ماند. زمین خدا گرم شد
خدا گفت: اگر لیلی نبود، زمین من همیشه سردش بود

عرفان نظر آهاری

یک کتاب از پائلو کوپیلو دارم میخونم. بعضی جمله هاش رو خیلی روست داشتم. واسه همین هم با اینکه کتابه هنوز تموم نشده ولی اینجا مینویسمشون.

معجزه ها پيرامون ما رخ ميدهند، نشانه هاي خدا راه را به ما نشان ميدهند،فرشتگان تمنا ميكنند صدايشان را بشنویم….

اما از آنجاييكه آموخته ایم كه قواعد و فرمول هايي براي رسيدن به خدا وجود دارد، به هيچ يك از اين پديده ها توجه نمكنيم .

نمي فهميم كه او جاييست كه وجودش را روا بدارند.

 

زندگی روحانی در عشق خلاصه میشود. به خاطر نیکی کردن یا کمک کردن یا حمایت از کسی عشق نورزید. در این صورت همنوع خود را چون شی ساده ای انگاشته ایم و خود را افرادی خردمند و سخاوتمند. این هیچ رابطه ای با عشق ندارد.

عشق یعنی با دیگری یگانه شدن و جرقه خدا را در دیگری یافتن.

 

 

گاهی وقتها خیلی دلم برای خدا تنگ میشه....

ای عین عین وجودم

ای غایت همت های من !

ای منطق من و عبارات من!

و درماندگی من در سخنم!

تو را میخوانم بلکه تو مرا به خودت میخوانی!

پس آیا من تو را ندا میدهم یا تو با من نجوا میکنی؟

اگر از من دوری کنی دیگر چه کسی مرا هست؟

وکیست که کل مرا زیبایی ببخشد؟

کیست که روح و راحت من است؟

ای زیاد من و اندک من!

.....ای خدای من تو مرا از ادای شکری که باید عاجز می دانی!

پس بیا و در نهاد من شکر خود را بگذار!

شکر حقیقی همین است!

حمد و شکری بجز این نیست.

منصور حلاج

 

 

حکایت

یک حکایت مینویسم از حضرت سعدی:

پادشاهي را شنيدم به كشتن اسيري اشارت كرد. بيچاره در آن حالت نوميدي ملك را دشنام دادن گرفت. سقط(فحش) گفتن ،‌ كه گفته اند: هر كه دست از جان بشويد هر چه در دل دارد بگويد.

 ملك پرسيد: چه ميگويد؟

 يكي از وزراي نيك منظر گفت: اي خداوند همي گويد:

و الكاظمين الغيظ و العافين عن الناس (134 آل عمران)

و خشم خود را فرو خورند و از مردم در گذرند.

ملك را رحمت آمد و از سر خون او در گذشت.

 وزير ديگر كه ضد او بود گفت: ابناي (پسران) مارا نشايد در حضرت(حضور) پادشاهان جز به راستي سخن گفتن، اين ملك را دشنام داد و ناسزا گفت.

 ملك گفت: آن دروغ وي پسنديده تر آمد مرا زين راست كه تو گفتي، كه روي آن در مصلحتي بود و بناي اين بر خبثي( ناپاكي) و خردمندان گفته اند: دروغي مصلحت آميز به كه راستي فتنه انگيز.

 

جـــهان اي برادر نــماند به كس     دل انــــــــــدر جهان آفريد بند و بس

مكن تكيه بــــر ملك دنيا و پشت   كه بسيار كس چون تو پرورد و كشت

چو آهنگ رفــــتن كند جان پاك    چه بــر تخت مـــردن چه بر روي خاك

 

گلستان باب سيرت پادشاهان

امروز چه دلتنگم...!

امروز چه دلتنگم . از جنس تکاپوی مصنوعی فواره بر حاشیه تکرار...

در ابعاد این عصرخاموش

من از طعم تصنیف در متن ادارک یک کوچه تنها ترم

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی  من بزرگ است.

و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمیکرد.

و خاصیت عشق همین است...

سهراب سپهری

این روزها تم پرنده ارگانیسم مرا در اختیار دارد!

 

آنها میگویند:

"یک پرنده در دست به اندازه ده پرنده بر درخت می ارزد."

من میگویم:

"پرنده ای و با یک پر بر درخت بیش از ده پرنده در دست می ارزد."

این پری که تو در دستیابی به آن میسوزی زندگی است که در هزار و یک بال می تپد.

نه.....این خود عین زندگیست!

جبران خلیل جبران