یک حکایت مینویسم از حضرت سعدی:

پادشاهي را شنيدم به كشتن اسيري اشارت كرد. بيچاره در آن حالت نوميدي ملك را دشنام دادن گرفت. سقط(فحش) گفتن ،‌ كه گفته اند: هر كه دست از جان بشويد هر چه در دل دارد بگويد.

 ملك پرسيد: چه ميگويد؟

 يكي از وزراي نيك منظر گفت: اي خداوند همي گويد:

و الكاظمين الغيظ و العافين عن الناس (134 آل عمران)

و خشم خود را فرو خورند و از مردم در گذرند.

ملك را رحمت آمد و از سر خون او در گذشت.

 وزير ديگر كه ضد او بود گفت: ابناي (پسران) مارا نشايد در حضرت(حضور) پادشاهان جز به راستي سخن گفتن، اين ملك را دشنام داد و ناسزا گفت.

 ملك گفت: آن دروغ وي پسنديده تر آمد مرا زين راست كه تو گفتي، كه روي آن در مصلحتي بود و بناي اين بر خبثي( ناپاكي) و خردمندان گفته اند: دروغي مصلحت آميز به كه راستي فتنه انگيز.

 

جـــهان اي برادر نــماند به كس     دل انــــــــــدر جهان آفريد بند و بس

مكن تكيه بــــر ملك دنيا و پشت   كه بسيار كس چون تو پرورد و كشت

چو آهنگ رفــــتن كند جان پاك    چه بــر تخت مـــردن چه بر روي خاك

 

گلستان باب سيرت پادشاهان