من شکوفه بهارم

و میوه تابستان

من زردی خزانم

و مرگ زمستان

من قلب انسانم

اندکی از عقل او

من صدای ناآشنای طبییعت هستم

هستی لبخند میزند

و شادی میکند

و انسان

دوباره خوشبخت خواهد شد

هستی در سرای زود رنج دنیا اندوهگین است

و مرا به سان برگی می بینی 

که شاعران

سروده هایشان را در آن نوشتند.

جبران خلیل جبران

:بی ربط نوشت

خدایا! تموم این روزا احساس میکنم که تو بالای سر من نشستی و داری با یک لبخند کمرنگ منو نگاه میکنی! داری تینا کوچولوتو میبینی که چه جوری داره وارد دنیای آدم بزرگا میشه.

من اما مثل یه عروسک خیمه شب بازی انگار هیچ کدوم از کارایی که میکنم دست خودم نیست...انگار خودت داری همه چیزو تغییر میدی جوری که من حتی نمیفهمم چرا این اتفاقا داره پشت سر هم پیش میاد؟

خدا! از تو چه پنهون گاهی فکر میکنم خودمم مثل تو دارم از بالا به تینا نگاه میکنم به تینایی که انگار یه نفر دیگه داره براش تصمیم میگیره....انگار این تینا دیگه اون تینا نیست!